تبلیغات
اشک باران

وبلاگ من
وبلاگ من
ایمیل من
[yahoo]

نویسندگان
شیرین (20)

موضوعات
عمومي (18)
ورزشی (2)

ماهنامه
بهمن 1384 (1)
دی 1384 (1)
آذر 1384 (3)
آبان 1384 (4)
مهر 1384 (4)
شهریور 1384 (1)
مرداد 1384 (2)
تیر 1384 (4)

صفحات


جستجو
جستجو در بلاگ


دوستان
سرو / سروین
تابلو ساز حجت / حجت
عشق و دوستی / سامان
هکر / مملی
بیچاره !
پروکسی خفن / امیر
~طنین سکوت~ / هما
حرف های دل / مرجان جوجو
آهو-لب تاب رایگان -اینترنت رایگان / محمد
عشق گمشده / شهاب و سارا
دنی-دنیل / عسل
Movies / آرین
لینكدونی بی همتا / سوسک
الف ها
خراش های عشق/ گلبرگی
کوییدیچ
جادوگران
آکادمی فانتزی

آمار وبلاگ ..
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدید ها :
كل نظر ها :
كل مطالب :
تابلوی گفتمان



02:11 ق.ظ<-دوشنبه 16 آبان 1384<-دوشنبه 16 آبان 1384

سلام ... خوبید ؟ من بد نیستم . یعنی زیاد خوب نیستم . خب حالا بگذریم که زیاد مهم نیست !

امروز سر یکی از کلاس هامون معلمون که یه آدم شوخی هم هست و من واقعآ کلاس هاش رو دوست دارم گفت که : بچه ها اون جمله که میگه اصولآ ما ... رو بهتون گفتم ؟

ما : نـــــه !!

پاشد و پا تخته نوشت : اصولآ ما ایرانی ها ٬ خاک بر سر خارجی ها !

ما هم یه کم جمله رو نگاه کردیم و چیزی نگفتیم !

یکی از بچه ها گفت : خب حالا آقا این چه معنی میتونه داشته باشه ؟!

معلم : اووووووووووووووووه کلی معنی داره ٬ البته نه اینکه ما خاکِ بر سرِ خارجی ها هستیما !

حالا فکر کنید شاید متوجه شدید . بعدشم گفت خسته نباشید و کلاس تموم شد !

البته وقتی معلم از کلاس رفت بیرون ما درباره ی جمله بحث نکردیم ! بلکه یکی از بچه ها که سنگ نمک خورده گفت بچه ها یه جک جدید داغ داغ !!!

ما هم چون خسته بودیم چیزی نگفتیم و از کلاس اومدیم بیرون !!

 

~~~~~

آن بت، ابراهیم می خواست

بت بزرگ گریه می کرد. زیرا هرگز نتوانسته بود دعایی را مستجاب کند و معجزه ای را بر آورده.
زیرا شادمان نمی شد ازپیشکش هایی که به پایش می ریختند وقربانی هایی که برایش می آوردند.
زیرا دلتنگ کوهی بود که ازآن جدایش کرده بودند و بیزار ازآن تیشه که تراشش داده بود و ملول از آنان که نامی برایش گذاشته بودند وستایش اش می کردند. بت بزرگ گریه می کرد.
زیرا می دانست نه بزرگ است و نه با شکوه و نه مقدس.
همه به پای او می افتادند و او به پای خدا.همه از او معجزه می خواستند و او از خدا. همه برای او می گریستند و او برای خدا.

او بتی بود که بزرگی نمی خواست.عظمت و ابهت و تقدس نمی خواست. نام نمی خواست و نشان نمی خواست.
او گریه می کرد و از خدا تبر می خواست. ابراهیم می خواست. شکستن و فرو ریختن می خواست.
خدا اما دعایش را مستجاب نمی کرد.
هزار سال گذشت. هزاران سال.
و روزی سرانجام خداوند تبری فرستاد بی ابراهیم.
و آن روز بت بزرگ بیش از هر بار گریست، بلند تر از هر روز.
زیرا دانست که ابراهیمی نخواهد بود. زیرا دانست که از این پس او هم بت است و هم ابراهیم.
*
_ خدایا خدایا خدایا چگونه بتی می تواند تبر بر خود بزند؟
چگونه بتی می تواند خود را درهم شکند و خود را فرو ریزد؟
چگونه چگونه چگونه؟
خدایا ابراهیمی بفرست، خدایا ابراهیمی بفرست ، خدایا ابراهیمی...
خدا اما ابراهیمی نفرستاد.
بی باکی و دلیری و جسارتی اما فرستاد، ابراهیم وار.
و چه بزرگ روزی بود آن روز که بتی تبر بر خود زد و خود را شکست و خود را فرو ریخت.
*
مردمان گفتند این بت نبود ، سنگی بود سست و خاکی بود پراکنده . پس نامش را از یاد بردند و تکه هایش را به آب دادند و خاکه هایش را به باد.
و دیگر کسی نام او را نبرد، نام آن بتی را که خود را شکست.
اما هنوزهم صدای شادی او به گوش می رسد، صدای شادی آن مشت خاک که از ستایش مردمان رهید. صدای او که به عشق و شکوه و آزادی رسید.

~~~~~

چند روز پیش رفته بودیم جایی به نام COEX که نمایشگاه گل بودش . بد نبود خوش گذشت . یه چند تا هم عکس از اونجا میذارم ببینین

عکس شماره ی ۱

عکس شماره ی ۲

عکس شماره ی ۳

اتفاقآ شب از اونجا برگشتنی آتیش بازی بود که دو تا هم عکس از آتیش بازیه اون شب میذارم !

عکس شماره ی ۱

عکس شماره ی ۲

خلاصه اون روز ٬ روزه خوبی بود !

~~~~~

یه مطلب دیگه اینکه یه فیلم ایرانی گذاشتن تو سینما های کره ای ! اگه اشتباه نکنم اسمش ٬ باید امتحانم را بدهم باشه !

اینم عکسش

خب ... تا بعد ..........





ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -

Designers
LostLord+Alireza Asgari

#FFFFFF